کودکی مثل یک خواب بود، چون رؤیایی خوش که در تمام آن خاطرات
رد پای تو مانده
گذشته من سر شار از بوی توست مادر
تو که با خندههایم خندیدی و با اشکهایم گریستی
تو که زیباترین ترانه دنیایی
لحظههای من لبریز از عطر توست مادر
این منم محتاج آغوشت، محتاج نوازشت
مادر مرا میبینی؟
صدایم را میشنوی؟نامهام را میخوانی؟
نامه را چون قاصدکی به سویت پرواز میدهم
ای کاش اینجا بودی
مادر بهشت سزاوار به حق توست
در همه لحظهها جای تو خالی مادر.......

سکوت عشق
باد در میان شاخه درختان میپیچد و برگهای رنگارنگ را به هر سو
میپراکند. آری پاییز یک بار دیگر از راه رسیده،آرام و بیصدا،
سکوتش همه جا را گرفته. هیچ صدایی جز صدای کلاغها و خشخش
برگهایی که در زیر قدمهای من له میشوند، شنیده نمیشود. چه پاییزها
که یکی پس از دیگری سپری نشده. برگها در زیر پایم گویی صفحه
خاطرات گذشتهاند که بر زمین افتادهاند و چون رویایی شیرین و
رنگارنگ از نظرم گذر میکنند. از دیروز تا امروز فاصله تنها یک قدم
است.
انگار همین دیروز بود که مادرم با دقت موهایم را شانه میکرد و
روبانی خالدار را در میانش میبافت و پدرم دست کوچکم را در جیب
پالتویش فرو میبرد تا مرا به مدرسه برساند. این گناه من نبود که
روزگار چون پروانهای از دستم برون جست و شاید تنها گناهم این بود
که هیچگاه با زمان، عمرم را در گذر نبودهام.
زمان چون پیچکی است که بر دست و پایت میپیچد و ترا از علایقات
دور میسازد وشاید امروز من مادر بزرگم را که هیچگاه ندیده ام دیگر
دوست نمیداشتم. اما از قلب او تا قلب من فاصله تنها یک چشم بر هم
زدن است. نمیدانم شاید که او کتاب شعری نخوانده باشد اما میدانم که
عشق را کلمه به کلمه از بر بوده است. عشقی که امروز در تار و پود
جان من ریشه دوانده است. آری روزهای بسیاری گذشته ولی از آنچه
دیروز بوده تا آنچه امروز هست فاصلهای بیش نیست.
ما همه تبعیدشدگان این کره خا کی هستیم تا در جستجوی چیزی باشیم
که مادر بزرگ بذر آن را بر دستان مهربان تو نهاد و تو با چنان
مهارتی در قلب من کاشتی که هنوز همچون گل سرخی شاداب و پر
طراوت در نزد من باقی است. آری آنچه که خود روزی آ موختی بی هیچ
کم و کاستی بر من آموختی و عشق ورزیدن را بر من ارزانی داشتی.
حال چه اهمیتی دارد که امروز چه زمانی است! من در حصار
زمان محصور نمیشوم. امروز برای من تنها روزی است که تو مرا در
اوج نیاز رها کردی. رفتنت چنان افکارم را پریشان ساخته که نمیتوانم
تمام آنچه که در سینه دارم بر روی کاغذ آورم.
روحم چون کبوتری سرکش که بیپروا هر لحظه به هرجا پرمیکشد،
مرا به آنی با گذشته و حال در هم میآمیزد. امروز تنها روزی است که
پاییز دوباره از راه رسیده، همان پاییزی که با سکوتش همه جا را فرا
گرفت و صدای کلاغها تنها صدای قدمهای ترا که به آرامی برگهای پاییز
را در زیر خود له میکرد، به همراه دارد.
آری پاییز ترا، برای همیشه درسکوت خود پنهان ساخت.